دوستى بدون عمل
بچه ام كوچولو بود از من بيسكويت خواست. گفتم: امروز مى خرم. وقتى به خانه برگشتم فراموش كرده بودم. بچه دويد جلو و پرسيد: بابا بيسكويت كو؟ گفتم: يادم رفت. بچه تازه به زبان آمده گفت: بابا بَده، بابا بَده.
بچه را بغل كردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم. گفت: بيسكويت كو؟ دانستم كه دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
آرى چگونه ما مى گوئيم خدا و رسول و اهل بيت او را دوست داريم، ولى در عمل كوتاهى مى كنيم؟
گفتگو كنار ضريح پيامبر صلّى اللّه عليه و آله
به دنبال فرصتى بودم كه ضريح پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را ببوسم كه يكى از وهابى ها گفت: اين آهن است و فايده اى ندارد!
گفتم: ضريح پيامبر آهن است، ولى آهنى كه در جوار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارى؟ قرآن مى گويد: پيراهن يوسف چشمان يعقوب را شفا داد. پيراهن يوسف پنبه اى بود، امّا چون در جوار يوسف بود شفا داد.
حساب مال از خون جداست
يكى از بازارى ها به من گفت: با توجّه به خدمات بازارى ها، چرا شما كمتر از آنها تجليل مى كنيد؟ گفتم: درست است كه شما پشتوانه انقلاب بوده ايد، امّا در جنگ اين جوانها هستند كه با خون خويش حرف اوّل را مى زنند. آنگاه مثالى زدم و گفتم: شكى نيست كه هم حضرت خديجه به اسلام خدمت كرده هم حضرت على اصغر، امّا شما تا به حال براى على اصغر بيشتر گريه كرده اى يا حضرت خديجه؟ حساب مال از خون جداست.