تبليغاتX
✿❀✿مـتـقـيــــن✿❀✿
متقيـن

 خواب خوش

سه تن در رهى مى‏رفتند؛ يكى مسلمان و آن دو ديگر، مسيحى و يهودى.  در راه درهمى چند يافتند. به شهرى رسيدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خريدند.
شب از نيمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز يك نفر را سير نمى‏كرد.
 

 

يكى گفت: امشب را نيز گرسنه بخوابيم، هر كه خواب نيكو ديد، اين حلوا، فردا طعام او باشد.                                                                            هر سه خوابيدند. مسلمان، نيمه شب برخاست. همه حلوا بخورد و دوباره خوابيد.
 

 

صبح شد. عيسوى گفت: ديشب به خواب ديدم كه عيسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از اين نيكوتر نباشد. حلوا نصيب من است.
 

 

يهودى گفت: خواب من نيكوتر است. موسى را ديدم كه دست من را گرفته بود و مى‏برد. از همه آسمان‏ها گذشتيم تا به بهشت رسيديم. در ميانه راه تو را ديدم كه در آسمان چهارم آرميده‏اى.

 

 

ولى مسلمان گفت: دوش، محمد (ص) به خواب من آمد و گفت: اى بيچاره! آن يكى را عيسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بيچاره مانده‏اى. بارى اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخيز به همان حلوا رضايت ده. 

 

 

آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم كه من نيز نصيبى داشته باشم.
رفيقان همراهش گفتند: و الله كه خواب خوش، آن بود كه تو ديدى. آنچه ما ديديم همه خيالات باطل بود.

   

برگرفته از مثنوى مولوى